‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

شعري از حافظ "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند"


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 
شعري ازحافظ
Share/Bookmark

روزگار غریبی‌ست نازنین


دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی‌ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.


 شعري از : احمد شاملو
Share/Bookmark

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

سر کاری...

دوای درد بیکاری، گذاشتن بر سر کاریست          دلیل این همه وعده،  یقیناً که سر کاریست
زقیل و قال عالمیان، هرآنچه بودی و دیدی         همه را مال خود کردند،ازین سختتر کدام کاریست؟
به یک انگشت اشاره، چنان اشارت بنمودند        که این اعجوبه ی دوران،  بیشتر ازدیگران حالیست
به اظهارات گوناگون، هر آنچه وعده بود دادند     توهّم  دیده بودند که، وعده  رمز ماندگاریست
با خنده ها و طنازی، همه مارا جگر سوختند       از آن پس در کنار اشک، زچشمانمان خون جاریست
خدایا صبر ایوبی، به مردم داده ای   چونان          که آن کرمهای خون آشام،که گویی هرکدام ماریست،
سوار بر گرده مردم، هر آنچه خواستند، خوردند     عجب نیست که چنین اکنون، میان سفره ها خالیست
هرآنکه گفت کاین کج بار،به سرمنزل نخواهدرفت    چنان مظلوم نمایی شد، که گویی او سیاهکاریست
زاندیشمند و اهل فکر، برون کردند هر که بود        بلنداندیش ودانشمند،در چشمانشان چون خاریست    
حلقه ی یاران خود را، چنان محدودتر کردند           که فرزند نیز امروزه، از دست آنان فراریست
در آن تاریخ عبرت ساز، که چون آینه میماند          چه بسیار ظالمان بینی، سرانجام کارشان زاریست

Share/Bookmark

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

شعری از سیمین بهبهانی

سیمین بانو، شعری سروده که باید خواند و اندیشید درباره اش، صدبار بخوانیدش و تامل کنید چه گفت.

درود بیکران به سیمین بهبهانی.


------------------------------------------------------------------------
قلم چرخید و فرمان را گرفتند


ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات


توجه کرده، کیهان را گرفتند


Share/Bookmark